جبران خليل جبران۱

پيرمرد دريا زماني به من گفت : سي سال پيش دريانوردي با دخترم فرار کرد و در دلم

هر دو را نفرين کردم  چون دخترم را به اندازه تمام دنيا دوست داشتم .

کمي بعد دريانورد جوان با کشتيش در دريا غرق شد

و دختر عزيزم هم با اوازدست رفت.

پس حالا در من  قاتل يک مرد و دختر جوان را ببين .

نفرين من آنها را نابود کرد .

و حالا که پايم لب گور است از خدا طلب بخشش مي کنم .

پيرمرد چنين گفت  . اما لافي در کلماتش بود و چنين به نظر مي آمد

که هنوز به نيروي نفرينش مي بالد .

/ 0 نظر / 2 بازدید