جبران خليل جبران ۲

قرن ها پيش دو شاعر در جاده آتن به هم رسيدند و از ديدن هم شاد شدند .
يکي از شاعرها از ديگري پرسيد : " اخيرا چه شعري گفته اي ؟ شعرت چه  طور است ؟ "
و ديگري با غرور پاسخ داد : "همين حالا سرودن بزرگ ترين شعرم ، و شايد بزرگترين شعر يونان را به پايان
برده ام . سرودي در ستايش زئوس کبير . "
و بعد از زير شنلش طوماري بيرون آورد و گفت : "اين جاست ، ببين ، با خود آورده ام . برايت مي خوانم . بيا در سايه آن سرو سپيد بنشينيم . "
و شعرش را خواند . شعري طولاني بود .
شاعر دوم با مهرباني گفت : "شعر بزرگي است . قرن ها مي ماند و باعث شکوه و افتخار تو مي شود . "
شاعر اول آرام گفت : " تو اين اواخر چه سروده اي ؟ "
دومي گفت : " من کم شعر گفته ام . فقط هشت بيت به ياد کودکي که در باغي بازي مي کند . "
و شعرش را خواند .
شاعر اول گفت : " بد نيست ؛ بد نيست . "
و  از هم جدا شدند .
و حالا بعد از دو هزار سال ، هشت بيت آن شاعر هنوز ورد زبان همه است و دوستش دارند .
و هر چند شعر شاعر اول به راستي قرن ها در کتابخانه ها و قفسه هاي فيلسوفان ماند ، و هرچند ماندگار شد ،
اما هيچ کس نه دوستش دارد و نه آن را مي خواند .

/ 0 نظر / 2 بازدید